دوران شیرین بارداری مامانی
دختر عزیزم اوایل دی ماه بود من و بابا رضا متوجه شدیم خدا به ما شمارو داده ، چه روزهای خوبی بود... کلی خوشحال بودیم چون تورو داشتیم و زندگیمون شیرین شده بود، همیشه با بابا جونی در موردت حرف میزدیم و من ثانیه شماری میکردم که ببینمت، بغلت کنم و ببوسمت و بهت بگم که چقدر دویتت دارم و چه قدر خوشحالیم که شما رو داریم. عزیز دلم ما به خاطر وجود پر برکتت همیشه خدارو شکر میکردیم و از این که اومدی تو زندگیمون ثانیه شماری میکردیم که ببینیمت... آخ که روزهای خوبیه... حالا ما هر جا میریم سه نفر هستیم کلی با هم سفر رفتیم... آبعلی، قزوین، شمال، کاشان... عکسارو میذارم که ببینی عزیزم... ...
نویسنده :
نورا
23:05


